سلام..
این دنیا یه سری قوانین داره…
خدا گفته هر کی یه قدم بهم نزدیک بشه من ده قدم میام سمتش درسته؟
خب پس نتیجه میگیریم هر کی یه قدم گناه کنه خدا ده قدم ازش فاصله میگیره…و شیطانه که ده قدم بهش نزدیک میشه.
زندگی مثل یه نردبونی میمونه که باید بالا بری و نباید پس بزنی
همونطور که قبلا گفتم در مسیر شیطانی به جز ذلت و بد بختی به چیز دیگه ای نمیرسیم اما در مسیر خدایی به همه چی میرسیم و این تفاوت رو خیلی خوب احساس میکینم.
یه رازی این وسط وجود داره…اون راز اینه که ما هیچوقت پیشرفتمونو به چشم نمیبینیم…بخاطر همینه که همش از خدا گله داریم
شما همین الان امتحان کنید و خاطره امروزتونو کامل بنویسید بعد دو ماه وقتی میخونید خندتون میگیره و میگید این چرت پرتا چیه من نوشتم…
دقیقا همینطوره…چون انسان همیشه در حال رشد و پیشرفته..
بخاطر همینه که میگم با توبه گامهاتون برای بالا رفتن 10 برابر میشه و خودتون حساب کنید که وقتی ما 10 برابر گام برمیداریم خدا چند برابر گام بر میداره.
این یه راز بود که بهتون گفتم
پس اگه اخلاقیاتتون یه خورده مشکل داره یا مثلا خیلی زود از کوره در میرید نیتشو داشته باشید که کنارش بذارید خدا خودش کمکتون میکنه…
کافیه تو یک ثانیه یادتون بیوفته که توبه کردید عصبی نشید خدا همون لحظه میاد و ارومت میکنه و میگه : بنده من آروم باش…
اون لحظه اگه بتونی مقاومت کنی و عصبی نشی خدا رو مال خودت کردی و خدا خیلی دوست داره…اما اگه از کوره در بری و قاطی کنی کارو خراب میکنی ![]()
حالا من اگه تا صبح براتون توضیح بدم و بگم خدا عاشق بنده های توبه کاره میگید نه…من کلی گناه کردم و فلان بیسار….
بذارید یه داستان زیبا براتون بذارم …
این داستان خیلی زیباست
…
..
.
« روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت فراخوانده شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد.
خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره ی گناهت را بپردازی.
کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیاور…..
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد، به سرعت به سمت زمین رفت.
سالها روی زمین به دنبال با ارزش ترین چیز دنیا گشت.
روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود.
فرشته، آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است، سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگل ها، و دشت ها گردش کرد، سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ، پرستاری را دید که بر اثر بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود، پرستار رنگ پریده در تختخواب خود خوابیده بود و نفس نفس میزد، در حالی که پرستار نفس های آخرش را میکشید، فرشته، آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت و به خداوند گفت: خداوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار، با ارزش ترین چیز در دنیاست.
خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقیناً از نظر من با ارزش است ، ولی برگرد و دوباره بگرد.
فرشته برای جستجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت، مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد، مرد به کلبه ی کوچکی که جنگلبان و خانواده اش در آن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد، مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد. زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید.
چیزی درون قلب سخت مرد ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته، قطره های اشک را از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود: این قطره اشک با ارزش ترین چیز در دنیاست.
برای اینکه، این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.
بعدا نوشت:دوستان این مطلبو تو یه سایت خوندم خوشم اومد گفتم برا شماهم بزارمش


ما را در سایت یادداشت های روزانه ی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12